بیدارم کن....

نویسنده :سپیده
تاریخ:شنبه 28 اردیبهشت 1392-10:04 ق.ظ

چقدر زود می گذرد زمان.
از سال قبل تا حالا چقدر اتفاقات مختلف افتاده در زندگیم.... زیبایی هایی که خدا در لحظه هایم گنجانده. و زشتی هایی که من چپاندم در لابه لای خاطراتم...
دست گیری های خدا و ناشکری های من
لالایی هایی که برای وجدانم خواندم... و خواباندمش

و باز هم دست گیری های خدا

و باز هم ناشکری های من

خدای من. خدای فقط من.. خیلی می گذرد از آخرین باری که اینطور اینجا صدایت کردم؟!! چند روز؟ چند ماه؟ به سال کشیده گمانم.

یادت هست چه اکتشافاتی می کردم؟ ذهن آشفته ای داشتم. سر و سامانش داده ام و باز امتحانی دیگر و لالایی و .... دست گیری تو... و
خدایا دوستت دارم. خدایا ازینکه همچنان نگاهم میکنی دلم قرص است. هروقت خواستم که با من با جبروت خود معامله کنی، و سیلی بزنی تا بیدار شوم از وهم و خیالاتم.... همان کردی.
و این بار که خواستم از در رحمانیتت وارد شوی...خدایا همینطور می بخشی... همینطور نعمت می دهی. من ناشکری میکنم و تو باز مهربان نگاهم میکنی...
صبر می کنی... و صبـــــــــــر
خدایا می بینم نگاه مهربان و نگرانت را.... می  ترسم از اینکه سکوت کرده ام و هیچ نمی خواهم از تو. می ترسم ازین قالب روزمرگی ای که گرفته ام.
خدایا صدای قلبم را خیلی دور میشنوم... خدایا بیدارش کن. بیدارم کن...






داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 


ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو