درد کشیده ای ارباب... شفای قلب مجروحی ارباب

نویسنده :سپیده
تاریخ:سه شنبه 22 آذر 1390-05:01 ب.ظ

و سلام
مانده بودم چه بگویم برای پست بعدی! یعنی در واقع مانده بودم بعد این چند شب عزاداری این زندگی ماشینی می تواند آنقدر من را ، فکرم را ، قلبم را در خودش حل کند که دیگر از تو حسین یادی نکنم؟ می ترسیـــدم . ارباب باور کن .. ولی نشانه ها زیاد است... این روزها بدجور دل سوخته ی من نشانه ها را می بیند. هر جا باشم، کافیست بترســـم و نام تو ، حرف تو ، عشق تو از جایی سرک بکشد. خودش را نشان بدهد.

ارباب... دیروز بود که با جمعی از دوستان خواستیم به بچه های یه پرورشگاه سر بزنیم. ما گوشه ای نشستیم و پسربچه های دبستانی و راهنمایی رو برومون ... کتاب و دفتر ها تو دستشون و مشقاشون رو می نوشتن. ما هم هی در سکوت.
مربی ها ازشون خواستن که خودشون رو معرفی کنن. یکی گفت امیر حسین پیش دبستانی. شاهین پنجم. علی اول راهنمایی، امیر حسین دوم ابتدایی، حسین دوم راهنمایی، امیر حسن دوم راهنمایی........
همه شون جواهر بودن ... زرنگ ، با ادب ، شیطون... و پر از استعداد
امیر حسین دوم ابتدایی نقاشی ای می کشید که نگو... هر کدوم یه نقاشی در خواستی داشتیم آخرش هم یه برگ سفید دفتر نقاشیش تبدیل شده بود به باغ وحش...

ارباب انگار باید همه شان را حسین صدا می زدی
ارباب نمی دانم حکمتش چه بود ولی حس می کردم تو خودت اسمشان را انتخاب کرده ای. خواستی در زیر سایه ی اسم تو هم که شده، باشند؛ هدایت شوند . ارباب فدای مهربانی تو

ارباب،‌ سرور، سردار تو خودت یتیمان دشت کربلایت را سپردی به زینب و پر کشیدی! درد کشیده ای ارباب...
 تو خودت شفایی ارباب...صفای دل یتیمانی ارباب... هوای رفقای مارو داشته باش....
جانم به فدای تو.


داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

قلب عاشقانت حرم توست...ارباب

نویسنده :سپیده
تاریخ:سه شنبه 15 آذر 1390-12:59 ب.ظ

که گفته ده شب عزاداری کردیم و تمام شد!!!!
ارباب تازه عزای تو شروع شده...
و عاشورا هرسال تازه تر است... هرسال سرخ تر است...
از امشب هر روز این دنیا محرم است....




+گـــل من یک نشانی در بــدن داشـــت//// یکی پیــراهـن کـهـنـه به تـن داشـــت

+ شام غریبان سحــر ندارد//// سکینه امشب پدر ندارد

+شام غریبان حسین امشب است، امشب است///ناله ی طفلان حسین امشب است، امشب است

امشب خواندیم و یا حسینش را با دل سوخته مان فریاد زدیم مولا....دریاب. دریاب... 



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

حسین مهربان بود.....

نویسنده :سپیده
تاریخ:دوشنبه 14 آذر 1390-08:20 ب.ظ

حسین مهربان بود... به والله که حسین قلبش برای تمام جهان می تپید .. برای تمام روح آدمی .. برای تک تک انسان ها برای تک تک یارانش، برای تک تک فرزندانش....

حسین ... روحی فداک... روحی فداک... هنوز صدای مظلومیت تو در گوش جهان پژواک دارد. هنوز هم که هنوزه خاکت به یاد دارد که باید روز عزای تو خون بگرید. هنوز هم که هنوزه آسمان به یاد دارد که باید خون ببارد. تا ابد تا ابد...

قسم به علی اصغرت که باور دارم که حس می کنم با جان و دل دوست داشتیش. تمام روحت بود تمام خون ات بود. قسم به لحظه ای که دست در زیر گلویش گذاشتی و برکه ی سرخی که از چشمه ی جاری از رگ های کوچکش پر گشته بود را به آسمان پاشیدی تو داشتی تمام آزادگان دنیا را بیمه ی علی اصغرت می کردی....

 که گفته که آبی دریا ها از انعکاس آبی آسمان است؟؟؟‌ این بار آسمان آینه ی یک برکه ی کوچک شد....سرخ سرخ...

که گفته زمین تشنه ی بارانی از آسمان است؟؟؟ قسم به ساعتی که خون علی اصغرت را فدای خدایت کردی...آسمان عطش داشت.. آنقدر عطش داشت که حتی یک قطره از خون به زمین بازنگشت...آسمان سوخت.

آسمان کوره ی دل های کباب فرشتگان شده بود که دو خورشید آفرید هنگامی که زینب بر بلندی تلی ایستاد و شقه شقه شدن برادرش را دید....وقتی که خیمه ها آتش گرفت.... وقتی که کودک سه ساله مبهوت و گنگ از میان خیمه ها به بیرون دوید و در میان خارهای دشت نینوا جان سپرد...وقتی که سر ها بر بالای نیزه ها رفت...وقتی که نگاه خدایی زینب فقط زیبایی می دید. فقط خدا می دید. فقط برادر می دید....

حسین... حسینِ فقط من...امروز جانمازم عطر خوشی داشت... سر نماز ظهر مُهرِ کربلای من بدجور به تیرگی می زد. و من تمام رکوع و سجودم مبهوت بودم.. مانده بودم من که به چادر نمازم هفته هاست عطری نزده ام... من که پیشانی ام آن قدر خیس نیست که مُهر این طور تیره مانده!!!! و نفهمیدم دلیلش را.. به خدایی که نگاهم می کرد نفهمیدم تا همین حالا که دارم مکتوب می کنم دردهای دلم را...

حسین جانم فدای مهربانی ات... فدای نگاه جهان شمولت که گنه کاران چون من را هم فراموش نمی کنی... حسینم ... من که فقط برای دردهای خودم گریسته بودم این روزها.... من که......

یا الله...




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

دل نامه.......

نویسنده :سپیده
تاریخ:شنبه 12 آذر 1390-05:44 ب.ظ

هرچه بیشتر سر خم میکردم.... انگار سر تو خم تر بود! هرچه بیشتر می سوختم ... انگار سوز اشک های تو بیشتر بود! جماعت رقیه ی 3 ساله را واسطه کرده اند آقا..... همه میدانند که دختر، پدریست.... و پدر ،دختر را جور دیگر دوست دارد! همه دستشان آمده دل رئوف تو شعاعش تا کجاست. به حق عباس و رقیه.... که انگار در دو طرف خود جایشان داده بودی!!!!! خودت میدانی. آمین....

-------
مولا شنیده ام که از آنجایی که تو هستی، همان موقع که رگ های گردنت را می برید آن سفاک، اگر توبه می کرد می بخشیدی اش. به قاتلینت هم رحم می کردی. هستی ..... به دل ما رحم نمی کنی ؟؟؟؟ می سوزانی؟ خیمه ی آرزوهایمان سوخت... فرات نگاهت را بر ما نبند
-------
... ... غبطه می خوردم به حنجره هایی که برای تو می لرزید، غبطه می خوردم به صدایی که تربیت شده ی مکتب تو بود...... بگذار روضه خوان امشب تو من باشم..... بگذار دستانم در رسای تو قلم بزند... دور گرفته ام، مجلس دل داده به نوای نام تو.... سوزاندی سوزاندی سوزاندی..... نبند را بر دل های سوخته ی ما.....بر های بی تاب ما......


داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

امان از این پوستین ریا...

نویسنده :سپیده
تاریخ:دوشنبه 7 آذر 1390-12:56 ب.ظ

این بار خواستم سرتاپا مشکی بپوشم... دل تا چشم... زبان تا گوش...
این بار خواستم لحظه به لحظه... ثانیه به ثانیه ... نفس به نفس... به یاد لب های تشنه و دل های صبور شما باشم...
 این بار خواستم بجز رنگ تو مولا.. به جز نام تو مولا.... هیچ رنگی به حضورم نزنم.....
اما
اما انگار لیاقت نیست... انگار ریاست.
همه اش ریا....
که نمی شود...
 که نمیگذاری....
قبــــــــــول......
این بار انگار باید دور می انداختم آن پوستین ریا را....



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 


شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic