درهمیات.....

نویسنده :سپیده
تاریخ:پنجشنبه 27 بهمن 1390-11:55 ق.ظ

بنام خدای من .... خدای فقط من

 

السلام

از همین اول اعلام کنم که این پست از آن دسته مطالب درهم نوشتاری بنده است.

اصلا نمیدانم قرار است دو صفحه شود یا دو خط و تمــــام

اصلا هم خیال ندارم بعدا چیزی از سر و تهش بزنم یا حتی اضافه کنم

همین.

زنده ی زنده

اصلا هم نمیدانم قرار است از چه بگویم!! نه نمی دانم که قرار است از کجا بگویم...

اسباب کشی کردم به این نا کجا آباد بلکه از عقده های دل وامانده ام بگویم بدون اینکه به کسی بربخورد. بدون اینکه چند آشنای دور و نزدیک با قیافه های کج و کوله شده از نوشتار های بنده ، هی سعی کنند انتهای تفکرات مارا کنکاش کنند. اما چه شد!!! هیچ...

هیچ ننگاشتیم و هی به این فکر کردیم که یعنی چه!!!!  این بازی من بنویسم تو بخوانی... تصحیح می کنم: من بنویسم هی خاک بخورد تا بالاخره دعوت شوی یا از بیکاری سری به همسایه هایت بزنی و آنوقت سر سری بخوانی و بروی و کـــه چــــه!!!!!

بس است این درهمیات شاهکار بنده!

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

فکـــــر فکـــــر که خیلی در سرم دارم..... از همان دسته فعالیت های عاااام المنفعه گرفته تا خودمنفعه!!!

برنامه ریزی می خواهد که من هم همیشه عاجز بودم از ریختن یک طرح درست و حسابی ...نمیدانم شاید چون چندین هندوانه را نمیشود به بغل گرفت و باعث عوارض گرفتگی کمر میشود. همین درد جانکاه دیسک کمر که امان ما را در عُنفُقانِ جوانی بریده...

قیافه که نداشتیم.. اخلاق هم نداشتیم... انگشتان لق لقوی شصت پایمان هم که خودش داستانیست  (نتیجه ی اصابت سه عدد بشقاب چیینی عهد عتیق به بند شصت پا) و همه ی اینها به اضافه ی این دیسک کمر (نتیجه ی ژان والژان بودن های دم عید) تدارک یک فستیوال ترشی اندازون جانانه را فراهم نموده ... این برادر عزیزتر از جان و خل و چل و کنکوری ما (ارتباط کنکور را با جنون آنی که میدانید حتما!!!)هم به ما روحیه می دهد که من به تو امیدوارم ...و ما هم سعی میکنیم فیلم کره های نبینیم تا روحیاتمان هوایی نشود...

خدا همه ی برادرها را برای خواهران نگه دارد. آن یکی برادرمان که بشود برادر دوقولوی این برادرمان خدایی صحبتی فلسفی نمود با بنده که کلی مارا روشن نمود. که همچین دلمان آرام گرفت... که شاید اینقدری که فکر می کردیم از جهنمی های درگاه خدا نیستیم. که باعث شده تازگی ها در برابر تلخی ها و نامردی های دوستان و دشمنان خیلی خوب مقاومت می کنیم.




++

یک موقع هایی بود که تشنه ی زیارت تو بودم ارباب.... خدا زیارت امام غریب را نصیبم کرد.. بخاطر دل تنهای دوستی آن را پس زدم...

نق زدم... از تشنگی پا به زمین کوبیدم.... چشمه ای نجوشید... ارباب رضایت ندادی...

حال میگویم باشد... راضیم به رضای حق....لااقل رخصت بده! پادرمیانی کن!!شفاعت کن تا که شاید بشود  کمی از عطش چشمانم را با شراره های طلایی گنید امام رئوف سیراب کنم..


داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

به قول قدیم هایم: می نگارم تا بگویم هستم!!!

نویسنده :سپیده
تاریخ:یکشنبه 9 بهمن 1390-12:50 ب.ظ

السلام...
امروز کمی بالا و پایین کردم این صفحات وب را
این خبرگزاری ها را
این امتحانات سخت سختمان گذشت و منتظر نمره ها که هستیم و انتظااااار.....
داشتم می گفتم
خبرگزاری ها را بالا و پایین کردم
از دو ماه قبل به این طرف که سرم را بسیار شلوغ کردم با فعالیت ها ی عام المنفعه و پروژه های درسی و اینها
و بعد ازجریان پراندن ویندوز به این سو که با پراندن اجباری فید های وبلاگ ها و سایت هایی که با کلی شور و شوق ذخیره نموده بودم ؛ همراه بود. دیگر هیچ فیدی را ذخیره نکرده بودم.
امروز دلم لک زده بود برای آن وبلاگ ها و نویسنده های پرشورشان.
ولی اسامی یادم نبود. که دوباره بروم سراغشان. راستش بیشتر حال و حوصله و مجالش را نداشتم.
این وبلاگ بی نوای بنده هم که گرفتار این حالی به حالی های نگارش گرش شده.... چه میکشد!!!! اصلا مانده که فلسفه ی وجودیش چیست!!!! آن هم بعد از آن عملیات انتحاری حذف خواهر بزرگه اش!
داشتم میگفتم!!!!
دلم لک زده برای چند نوشتار نااااااب که همچین نیم ساعتی مارا ببرد در فکر و ترک های سقف را کشف کنیم... تا به ناگاه آوار نشود بر سرمان ..
حالا کسی نیست که بگوید تو که لالایی بلدی چرا خودت بیداری!!!! خودت بنویس. ناب.. شاید مرهم دل کس دیگری شد!!!
شاید تحولی چند رخ داد و هی نگاشتیم از اکتشافات جدیدِ روزهای تکراری که رنگ بدهد کمی به این سلول های خاکستری مان به امید خدا!!!!


+ حال پی نوشت و پس نوشت و بعدالتحریر و آخر نوشت نیست.

+دیروز
ما زندگی را
به بازی گرفتیم
امروز، او
ما را ...
فردا ؟

++++++++++++++++++  تنهـــــا امید ++++++++++++++++




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

هنگام رسیدن

نویسنده :سپیده
تاریخ:دوشنبه 3 بهمن 1390-07:55 ب.ظ


ای آرزوی اولین گام ِ رسیدن
بر جاده‌های بی‌سرانجام ِ رسیدن
***
كار جهان جز بر مدار آرزو نیست
با این همه دل‌های ناكام ِ رسیدن
***
كی می‌شود روشن به رویت چشم من، كی؟
وقتِ گل نی بود هنگام ِ رسیدن؟
***
دل در خیال رفتن و من فكر ماندن
او پخته‌ی راه است و من خام ِ رسیدن
***
بر خامی‌ام نام ِ تمامی می‌گذارم
بر رخوت درماندگی نام ِ رسیدن
***
هرچه دویدم جاده از من پیش‌تر بود
پیچیده در راه است ابهام ِ رسیدن
***
از آن كبوترهای بی‌پروا كه رفتند
یك مشت پر جا مانده بر بام ِ رسیدن
***
ای كالِ دور از دسترس! ای شعر تازه!
می‌چینمت اما به هنگام ِ رسیدن

مرحوم قیصر امین پور




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 


ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو