بیدارم کن....

نویسنده :سپیده
تاریخ:شنبه 28 اردیبهشت 1392-10:04 ق.ظ

چقدر زود می گذرد زمان.
از سال قبل تا حالا چقدر اتفاقات مختلف افتاده در زندگیم.... زیبایی هایی که خدا در لحظه هایم گنجانده. و زشتی هایی که من چپاندم در لابه لای خاطراتم...
دست گیری های خدا و ناشکری های من
لالایی هایی که برای وجدانم خواندم... و خواباندمش

و باز هم دست گیری های خدا

و باز هم ناشکری های من

خدای من. خدای فقط من.. خیلی می گذرد از آخرین باری که اینطور اینجا صدایت کردم؟!! چند روز؟ چند ماه؟ به سال کشیده گمانم.

یادت هست چه اکتشافاتی می کردم؟ ذهن آشفته ای داشتم. سر و سامانش داده ام و باز امتحانی دیگر و لالایی و .... دست گیری تو... و
خدایا دوستت دارم. خدایا ازینکه همچنان نگاهم میکنی دلم قرص است. هروقت خواستم که با من با جبروت خود معامله کنی، و سیلی بزنی تا بیدار شوم از وهم و خیالاتم.... همان کردی.
و این بار که خواستم از در رحمانیتت وارد شوی...خدایا همینطور می بخشی... همینطور نعمت می دهی. من ناشکری میکنم و تو باز مهربان نگاهم میکنی...
صبر می کنی... و صبـــــــــــر
خدایا می بینم نگاه مهربان و نگرانت را.... می  ترسم از اینکه سکوت کرده ام و هیچ نمی خواهم از تو. می ترسم ازین قالب روزمرگی ای که گرفته ام.
خدایا صدای قلبم را خیلی دور میشنوم... خدایا بیدارش کن. بیدارم کن...






داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

امان از روزگار بی وفا

نویسنده :سپیده
تاریخ:یکشنبه 17 دی 1391-06:04 ب.ظ

السلام.

هنوز زنده ایم.
هنوز هم نفسی می آید. 
هنوز هم مشغول درس و مشق...
ز گهواره تا گور دانشجو هستم بنده انگار...
یادش بخیر دورانی بود ها. می نوشتم...منتشر میکردم. میخواندید. میخواندم. 

فرصت شود باز خواهم گشت. نه با شور سابق . خدا کند با شعور بیشتر لااقل. :)



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

کلیپی که بارها از یوتیوب حذف شد....

نویسنده :سپیده
تاریخ:چهارشنبه 25 مرداد 1391-10:16 ق.ظ

خواننده ی این کلیپ که درباره غزه است مایکل هارت هست که یک فرد نیمه سوریه ای و نیمه امریکایی هست.
کلیپ زیباییه مخصوصا متن شعرش.

A blinding flash of white light
Lit up the sky over Gaza tonight
People running for cover
Not knowing whether they’re dead or alive

They came with their tanks and their planes
With ravaging fiery flames
And nothing remains
Just a voice rising up in the smoky haze

We will not go down
In the night, without a fight
You can burn up our mosques and our homes and our schools
But our spirit will never die
We will not go down
In Gaza tonight

Women and children alike
Murdered and massacred night after night
While the so-called leaders of countries afar
Debated on who’s wrong or right

But their powerless words were in vain
And the bombs fell down like acid rain
But through the tears and the blood and the pain
You can still hear that voice through the smoky haze

We will not go down
In the night, without a fight
You can burn up our mosques and our homes and our schools
But our spirit will never die
We will not go down
In Gaza tonight





داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نفسی می آید هنوز.........

نویسنده :سپیده
تاریخ:دوشنبه 23 مرداد 1391-01:43 ق.ظ

السلام

بنام خدای خودم

خیلی وقته نگفتم

بنام خدا خدای فقط من

:)

هیییییییییییی چه خوب شد که این کنج خلوت رو برای خودم نگه داشتم. و چه خوب شد که دورش رو شلوغ نکردم که هی نظر بذارم و منتظر باشم که نظر بذارن...هر وقت دلم خیلی می گیره و تنگ میشه و تنها میام و یه پستی می ذارم و دلم سبک میشه و ازونجا که می دونم کمتر بهم سر زده میشه کمتر هم سر میزنم به داشبورد و کمتر بالا و پایی می کنم دیدگاه ها رو.

در احوال بنده اینکه بالاخره سنت های عالم کار خودش رو کرد و دعای مادربزرگ و مادر و خاله و دایی گرفت و بنده از الان یه دانشجوی کارشناسی ارشد به حساب میام. گرچه هنوز کارای فارغ التحصیلیمو انجام ندادم که بگم ای عالم هنوز مهر کارشناسی مون خشک نشده محکوم به ادامه تحصیل شده ایم. بلکه باید بگویم هنوز نمره پروژه پایان نامه مون رو تو سایت نزدن محکوم به این حکم خدارحمی شدیم. ( خدا رحم کرد به دل مادر و مادربزرگ یعنی)

از دیگر مصاعب بنده اینکه ولش گفتن نداره...

از احوالات هم که عرض کردم در بالادست....

از کشفیات:

آآآآآآآآآااخ که چقدر کشفیات دارم . چقدر درددل دارم..چقدر سوال دارم.

درددل: این شب های قدر به سرعت برق و باد اومدن و رفتن و من فقط واسه اینکه دلمو خوش کرده باشم تونستم فرصت کنم و چند شبی رو تا 2-3 بامداد بیدار بمونم و اونم با چه وضعی.. هی چرت زدم و هی چشم هامو مالیدم و هی این پا و اون پا کردم تو مسجد که خودم خجالت کشیدم. دیسک کمرم هم که یهو رخ نمود و نالید از پشت کامپیوتر نشستن های متوالی بنده ... و عدل سر دعای جوشن کبیر و ابوحمزه ثمالی بر ما عارض شد....اصلا این ماه رمضون خوب بهم مزه نداد. همش یه گرفتاری ای بود. یه کاری. یه پروژه ای. یه امتحانی...

دوس داشتم یه ماه کلا بی دغدغه واسه ی خودم باشم و کتاب بخونم و تحقیق کنم و دوتا چیز یادبگیرم و بیشتر هم عقیدتی کار کنم. دوست داشتم متن های بلند بالا بنویسم وبفرستم برای دوستانی که منتظرند و بهشون قول دادم تا اینقدر تو خجالت و شرمندگی بدقولیم نمونم و شب ها بیخوابی نکشم.

دوست داشتم به خیلی از علایقم برسم....طراحی کنم..شعر بگم...کتاب بخونم...کتاب بخونم...کتاب بخونم....بنویسم...

اما بقول دایی محترم انگار بر پیشانی بنده زده شده : زگهواره تا گور دانش بجوی

البته انکار نمی کنم که دوس دارم ادامه تحصیلو. حتی کلی خوشحال هم شدم یجورایی.بیشتر بخاطر اینکه مادر خوشحال شد و مادرجون به نوه اش افتخار کرد. دیگه بقیشم با خودشونه اینقدر باید دعا کنن که این دو سه سالم به خیری  بگذره و تهش بتونیم یه پُخی بشیم...


یه موردی رو بهش برخوردم تو این مدت که نبودم. اینکه چقدر راحت میتونیم گناه کنیم و چقدر راحت می تونیم بهش عادی نگاه کنیم و حتی اونو یه حق برای خودمون بدونیم و ازش راضی باشم و اصلا هم دردشو حس نکنیم که وجدانمون خراش برداشته ؛ بلکه هم احتیاج به بخیه داره ... .

اینکه چقدر راحت خودتو برای کسی که دوستش داری.. نه حالا خیلی دوستش داری ها.. کسی که بهش اهمیت می دی خرج می کنی و هزینش هم ارتکاب یه گناهه که اصلا میتونی دردشو حس نکنی....چون خیلی طرفت واست مهم بوده.

 خیلی وحشتناکه خیلی....اینکه خودتو پاک بدونی...ولی وقتی میرسی به جایی که باید تو چشم خدا زل بزنی و بگی الهی العفو....باید پیشونیت بخوره زمین و کمرت بشکنه تا جرات کنی با یه صدایی که خودت بتونی بشنوی بگی الهــــــــی العفــــــــــــو....و بمیــــــــــــری از خجالت و داد بزنی حقته سنگینی بار این خجالت .. حـقته..... 




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

تب داغ .... کو لیوانی آب یخ؟؟؟؟

نویسنده :سپیده
تاریخ:چهارشنبه 21 تیر 1391-11:05 ق.ظ

السلام

اگر از درد های استخوان سوز بنده بدانید نمی گویید چرا فلانی بروز نمی کند وبلاگش را( که البته هیچ کس برای دل خوش کنک من هم که شده نیامد همچین حرفی بزند.)

کارشناسی را تمام نکرده تمام خانواده به فکر ارشد بنده و ترقی فرزند دلبندشان به رده های متعالی تحصیلی هستند. و گوش همه هم با صداهای دل خودشان پر شده و ناله های جان سوز بنده را نمی شنوند که آآآآآآآآآآآای:::‌من دو زار سواد درست و حسابی ندارم ... چرا به زور می خواهید بر بار خجالت و سرافکندگی من اضافه کنید ؟؟؟ آیا فقط به قیمت کسب افتخاری دیگر برای خودتان؟
آخر این طور هم درست نیست سخن بگویم هااان؟
که هرچه باشد پدر و مادرند.... و اکنون هم مادربزرگ که منت مرا می کشند که به هر قیمت برووووووووووووو بخووووووووون برای ارشد.... فقط ارشد... که دیگر اگر بروی خانه ی شوهر وقت نیست و پول نیست و فلان و بهمان...
گور بابای شوهر نداشته و فامیل شوهر ندیده کنند که هرچه دختران بدبختی چون من می کشند ازین سبب است.
از یک طرف دعای سرو سامان گرفتن بنده را می کنند . از یک طرف .... چه بگویم آآآخر..

انگار که مثلا من چشم انتظار سوار سمند سفیدم و در اتاقم آآآه می کشم ...
ای خدااااااااااااااا

چه بگویم؟

هی این تلفن بی مرام را کج و کوله کردم دستم را روی دکمه هایش لغزاندم که به یکی زنگ بزنم و دردم را بگویم دیدم کیست که بفهمد مرا....!!!!  آخرش خوش به مرام همین وبلاگ پهلو گرفته...

منه بدبخت یک سال ازین خانواده ی محترم فرصت خواستم که مرا به حال خودم وا نهند تا بطور فشرده مهارت های رشته ام را افزایش دهم.. نمی گذارند که
انگار که از سال بعد ورود دختران برای ادامه تحصیل مراتب بالا قرار است که غیرمجاز شود! گویند حتا دانشگاه آزاد رو که ارشد واجب است.....

آخر با چه رویی به این مقطع ورود کنم و بگویم لیاقتش را داشته ام؟
آخر با چه روحیه ای تحصیل عالیه کنم و امیدوار باشم به آینده ای روشن به زور لامپ 60؟
آخر با چه رویی از آن در کذایی ارشد خروج کنم و بگویم مهندس جامعه هستم؟
آخر این دانشگاه لعنتی چه به آدم یاد می دهد ، اصلا کجا به آدم فرصت مهارت اندوزی می دهد؟

امان ازین تب مدرک گرایی..... امااااااااااااان...

 از آن طرف هی نمی خوانم برای امسال و هی امتحانات را تا الان خراب خروب نموده ام  که شاید فرجی باشد.. از طرفی مانده ام چه جواب نگاه های منتظر را بدهم و آآآه های پس از دریاقت نتایج را !!!!!
-------

هرکی می خواد نظر بذاره خواهشا نصیحت نکنه .....که اصلا ظرفیتش موجود نمی باشد...






داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

؟؟؟؟

نویسنده :سپیده
تاریخ:شنبه 13 خرداد 1391-08:43 ب.ظ

چه جوریاس؟؟؟؟؟ کلی بازدید دارم اونوخ یه دونه نظر ندارم؟؟؟؟؟ هوووم!!!!!!!!!!

=========================

از آنجا که هرساله این تولد ما گره می خورد به وفات امام (ره) و پدر گرامی از کودکی رسم کرده که ولادت امام رضا را (که اون سال تولدم،روزش مصادف شده بود با تولد امام رضا... ) برای این جانب تولده به حساب می آورد.

و از آنجا که ما زرنگ می باشیم ازین فرصت استفاده نموده و دوبار در سال کادو تقاضا می کنیم...


امسال در راستای شاد سازی فضای فامیل تولدمان را یک روز جلوتر گرفتند و الان من در یک دوگانگی به سر می برم. از آنجایی که امروز متولد شدیم و دیروز کادو گرفتیم...




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

شجاع دل

نویسنده :سپیده
تاریخ:سه شنبه 2 خرداد 1391-12:01 ب.ظ

امروز دیگر تصمیم گرفتم بنویسم

تمام کارها و کار نما ها را بگذارم زمین و فقط بنویسم

نوشتن علاوه بر اینکه دل و دماغ می خواهد

یک شجاعتی هم می خواهد

این که خودت را آماده کنی در دریای رویاهایت غوطه ور شوی

و حواست جمع باشد که غرق نشوی

و نتیجتن نفس کم نیاوری و

تبدیل به کنده ی درختی شوی که تا ابد

تا نا کجا آباد روی آب شناور می شود...

و دلت به این خوش باشد که گاهی

وسیله ی نجات دیگران باشی

نه

برای ادامه ی راه سخت روبه رو

باید به فکر نجات خودت هم باشی

----

شعر... آه

این آه از آن آه های واقعی بود

که از یک دل سوخته بر می آید  ها...

آه .. شعر

خیلی وقت هم هست که شعر نمی گویم

برای شعر گفتن هم باید شجاع تر بود

این بار باید در عشق غوطه ور شوی و

احساسات ناب

تا کلمات خود به خود اسیر توری که پهن کرده ای شوند...

نه تقلایی .. نه تردیدی...

فقط کمی مقاومت و هماهنگ  شدن با امواج

و بعد صیدی خوب

ولی در نهایت باید آنقدر حواست باشد

که صیاد خودش شکار نشود...

----

نتیجه ی اخلاقی متون نگاشته شده ی فوق این است که :

ترسو شده ام و محتاط

پیر شدم دیگر!!!

 




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

باز هم یادش بخیر

نویسنده :سپیده
تاریخ:سه شنبه 19 اردیبهشت 1391-10:00 ق.ظ

کودک که بودیم
 به قول بزرگتر ها
 این پستی ها وبلندی های زندگی
 به راحتی لی لی بازی کردن شیرین بود
 و راه چاره، بالاخره، پیدا میشد..
 به راحتیه با چشم بسته
در گردی دایره ی 9 دنبال سنگ آپار، گشتن.
 تخیل جوابگوی همه ی سوالات بود
 ارضا کننده ی همه ی کنجکاوی ها
و دلیل کافی برای شادی هایی از ته دل


 باز هم یادش بخیر



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

memo

نویسنده :سپیده
تاریخ:سه شنبه 12 اردیبهشت 1391-07:03 ب.ظ

به نام خدا

 مدتیست

ولی حال امشب از انواع  آن شب هایی ست که می دانم باید نوشت

یعنی این حس نوشتن بدجوری نوک انگشتانمان را ( می شوارند )

اصلا نبود حالی و مجالی

فرصتی که فقط برای خودم باشم و بس

و غرق کنم خودم را در توهم یک دریای خیالیِ رویا

memo نویس شده ام ها

هر بار که این قالب انشایی غالب (( م یشود ))

پناه می برم به گوشی و می نویسم و هی می نویسم و

دو هفته بعد از سر بی کاری

برای صرفه جویی و جلوگیری از مبادرت به پیامک زدن های بی پاسخ به دوستان

و زور زدن برای خوب بودن

و خوب حرف زدن

و هی ناراحت نبودن

و هی قربان صدقه رفتن برای بشرِ همیشه محتاج و ناراضی

که خاک گور هم نکندش راضی

کجا بودم؟؟؟

هان:

و دو هفته بعد از سر بیکاری

سری می زنم به همان memo های رنگی رنگی

و از سر می خوانم به ته

و از آخر به اول

و بن بست هایی شیرین

با اینکه فقط برای خواندن خودم است و بس

ولی همچین به دل می نشیند

یک جور کنج تنهایی ست برای خودش

تازگی ها هم سه نقطه گذاشتن را فراموشیده و پناه برده ایم به enter زدن های متوالی انگـــــار.........

این هم ازین مقالات فقط خود فهم بنده

:)

==========

پاورقی:

(): خواستم بنگارم "می سوزاند"؛ ولی زیر نور ال ای دی لپ تاپ و لالایی پشه های رفیق و صلح طلب "می شوراند" از آب در آمد که البته بیشتر از بار معناییه همین آخری خوشمان آمد.

(()) : همان بالایی؛ + کمی غلط تایپی




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

اطلاعیه

نویسنده :سپیده
تاریخ:پنجشنبه 24 فروردین 1391-01:16 ب.ظ

خواهم نوشت به زودی.. ان شالله. :)
هنووووز در قید حیاتم ها

عید هم پساپس مبارک :)



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

طعم شیـــریـن نسیم بهشـــت

نویسنده :سپیده
تاریخ:شنبه 20 اسفند 1390-08:36 ب.ظ

خدایا به نام تو سلام
به نام تو لبخند
به نام تو دیدن
:::::::::::

امروز که به آسمان نگاه کردم... از آسمان آمدم پایین پایین پایین تر تا نوک یک ساختمان نه چندان بلند... و بعد نوک شیروانی ساختمانی دیگر.. بانکی دیگر....
فهمیدم
فهمیدم
معنی این را که
دنیا را باید پست دید.... پست.... بی مقدار....
اما زندگی را.......... ؟؟؟؟؟
نه
زندگی را باید زیبا دید
چون باید زیبا زندگی کرد
تا
شادمانه
زیباترین وعده های خدا را
در مشت بفشاری
نکند که
از قلبت بیرون برود
طعم شیـــریـن نسیم بهشـــت......




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

درهمیات.....

نویسنده :سپیده
تاریخ:پنجشنبه 27 بهمن 1390-11:55 ق.ظ

بنام خدای من .... خدای فقط من

 

السلام

از همین اول اعلام کنم که این پست از آن دسته مطالب درهم نوشتاری بنده است.

اصلا نمیدانم قرار است دو صفحه شود یا دو خط و تمــــام

اصلا هم خیال ندارم بعدا چیزی از سر و تهش بزنم یا حتی اضافه کنم

همین.

زنده ی زنده

اصلا هم نمیدانم قرار است از چه بگویم!! نه نمی دانم که قرار است از کجا بگویم...

اسباب کشی کردم به این نا کجا آباد بلکه از عقده های دل وامانده ام بگویم بدون اینکه به کسی بربخورد. بدون اینکه چند آشنای دور و نزدیک با قیافه های کج و کوله شده از نوشتار های بنده ، هی سعی کنند انتهای تفکرات مارا کنکاش کنند. اما چه شد!!! هیچ...

هیچ ننگاشتیم و هی به این فکر کردیم که یعنی چه!!!!  این بازی من بنویسم تو بخوانی... تصحیح می کنم: من بنویسم هی خاک بخورد تا بالاخره دعوت شوی یا از بیکاری سری به همسایه هایت بزنی و آنوقت سر سری بخوانی و بروی و کـــه چــــه!!!!!

بس است این درهمیات شاهکار بنده!

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

فکـــــر فکـــــر که خیلی در سرم دارم..... از همان دسته فعالیت های عاااام المنفعه گرفته تا خودمنفعه!!!

برنامه ریزی می خواهد که من هم همیشه عاجز بودم از ریختن یک طرح درست و حسابی ...نمیدانم شاید چون چندین هندوانه را نمیشود به بغل گرفت و باعث عوارض گرفتگی کمر میشود. همین درد جانکاه دیسک کمر که امان ما را در عُنفُقانِ جوانی بریده...

قیافه که نداشتیم.. اخلاق هم نداشتیم... انگشتان لق لقوی شصت پایمان هم که خودش داستانیست  (نتیجه ی اصابت سه عدد بشقاب چیینی عهد عتیق به بند شصت پا) و همه ی اینها به اضافه ی این دیسک کمر (نتیجه ی ژان والژان بودن های دم عید) تدارک یک فستیوال ترشی اندازون جانانه را فراهم نموده ... این برادر عزیزتر از جان و خل و چل و کنکوری ما (ارتباط کنکور را با جنون آنی که میدانید حتما!!!)هم به ما روحیه می دهد که من به تو امیدوارم ...و ما هم سعی میکنیم فیلم کره های نبینیم تا روحیاتمان هوایی نشود...

خدا همه ی برادرها را برای خواهران نگه دارد. آن یکی برادرمان که بشود برادر دوقولوی این برادرمان خدایی صحبتی فلسفی نمود با بنده که کلی مارا روشن نمود. که همچین دلمان آرام گرفت... که شاید اینقدری که فکر می کردیم از جهنمی های درگاه خدا نیستیم. که باعث شده تازگی ها در برابر تلخی ها و نامردی های دوستان و دشمنان خیلی خوب مقاومت می کنیم.




++

یک موقع هایی بود که تشنه ی زیارت تو بودم ارباب.... خدا زیارت امام غریب را نصیبم کرد.. بخاطر دل تنهای دوستی آن را پس زدم...

نق زدم... از تشنگی پا به زمین کوبیدم.... چشمه ای نجوشید... ارباب رضایت ندادی...

حال میگویم باشد... راضیم به رضای حق....لااقل رخصت بده! پادرمیانی کن!!شفاعت کن تا که شاید بشود  کمی از عطش چشمانم را با شراره های طلایی گنید امام رئوف سیراب کنم..


داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

به قول قدیم هایم: می نگارم تا بگویم هستم!!!

نویسنده :سپیده
تاریخ:یکشنبه 9 بهمن 1390-12:50 ب.ظ

السلام...
امروز کمی بالا و پایین کردم این صفحات وب را
این خبرگزاری ها را
این امتحانات سخت سختمان گذشت و منتظر نمره ها که هستیم و انتظااااار.....
داشتم می گفتم
خبرگزاری ها را بالا و پایین کردم
از دو ماه قبل به این طرف که سرم را بسیار شلوغ کردم با فعالیت ها ی عام المنفعه و پروژه های درسی و اینها
و بعد ازجریان پراندن ویندوز به این سو که با پراندن اجباری فید های وبلاگ ها و سایت هایی که با کلی شور و شوق ذخیره نموده بودم ؛ همراه بود. دیگر هیچ فیدی را ذخیره نکرده بودم.
امروز دلم لک زده بود برای آن وبلاگ ها و نویسنده های پرشورشان.
ولی اسامی یادم نبود. که دوباره بروم سراغشان. راستش بیشتر حال و حوصله و مجالش را نداشتم.
این وبلاگ بی نوای بنده هم که گرفتار این حالی به حالی های نگارش گرش شده.... چه میکشد!!!! اصلا مانده که فلسفه ی وجودیش چیست!!!! آن هم بعد از آن عملیات انتحاری حذف خواهر بزرگه اش!
داشتم میگفتم!!!!
دلم لک زده برای چند نوشتار نااااااب که همچین نیم ساعتی مارا ببرد در فکر و ترک های سقف را کشف کنیم... تا به ناگاه آوار نشود بر سرمان ..
حالا کسی نیست که بگوید تو که لالایی بلدی چرا خودت بیداری!!!! خودت بنویس. ناب.. شاید مرهم دل کس دیگری شد!!!
شاید تحولی چند رخ داد و هی نگاشتیم از اکتشافات جدیدِ روزهای تکراری که رنگ بدهد کمی به این سلول های خاکستری مان به امید خدا!!!!


+ حال پی نوشت و پس نوشت و بعدالتحریر و آخر نوشت نیست.

+دیروز
ما زندگی را
به بازی گرفتیم
امروز، او
ما را ...
فردا ؟

++++++++++++++++++  تنهـــــا امید ++++++++++++++++




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

هنگام رسیدن

نویسنده :سپیده
تاریخ:دوشنبه 3 بهمن 1390-07:55 ب.ظ


ای آرزوی اولین گام ِ رسیدن
بر جاده‌های بی‌سرانجام ِ رسیدن
***
كار جهان جز بر مدار آرزو نیست
با این همه دل‌های ناكام ِ رسیدن
***
كی می‌شود روشن به رویت چشم من، كی؟
وقتِ گل نی بود هنگام ِ رسیدن؟
***
دل در خیال رفتن و من فكر ماندن
او پخته‌ی راه است و من خام ِ رسیدن
***
بر خامی‌ام نام ِ تمامی می‌گذارم
بر رخوت درماندگی نام ِ رسیدن
***
هرچه دویدم جاده از من پیش‌تر بود
پیچیده در راه است ابهام ِ رسیدن
***
از آن كبوترهای بی‌پروا كه رفتند
یك مشت پر جا مانده بر بام ِ رسیدن
***
ای كالِ دور از دسترس! ای شعر تازه!
می‌چینمت اما به هنگام ِ رسیدن

مرحوم قیصر امین پور




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

به شهیـــد ......

نویسنده :سپیده
تاریخ:سه شنبه 20 دی 1390-04:12 ب.ظ

سلام به خدا

به شهید

-----

ما آدم ها که پا دراین دنیا می گذاریم... قلب کوچکی داریم. اندازه ی یک مشت. وقتی هم که انگشت کوچک مادر را در میان دستانمان حس می کنیم . محکم فشارش می دهیم... محکم نگه اش میداریم. انگار که همین الان است دوباره ازین جهان هم کنده بشویم. تجربه ی سختی بود آمدن به این دنیا... خاطراتش تا وقتی که اطرافمان را رنگی رنگی ندیده ایم و جذب اسباب بازی هایش نشده ایم در ذهنمان موج میزند. برای همین هم هست که انگار دوست نداریم چشم ها را باز کنیم... هنوز زمزمه های فرشته ها را می شنویم... همان موقع ها که هنوز یاد نگرفته ایم بگوییم بابا ... مامان...

آن موقع ها احوال خدا را هم می دانیم...نوازش هایش را احساس می کنیم... دلداری هایش را می شنویم.... ماموریت مان را با خودمان هی تکرار می کنیم...هی تکرار می کنیم.... هی تکرار می کنیم....

کمی که بزرگتر شدیم به درخت ها سلام می کنیم.... برای گنجشک ها داستان می سازیم.... از خوردن دانه های برنج عذاب وجدان داریم و به فکر زجه هایش هنگام خورد شدن زیر دندان های شیری مان هستیم...

کمی که بزرگتر شدیم ... کارهای چند سال قبلمان احمقانه می شود. ماموریت مان یادمان رفته .... به کارهای بزرگتری که باید انجام بدهیم متمرکز میشویم...

عده ای درگیر دنیا میشوند... و برنده ی تمام بازی های آن ... و استاد تمام ترفند ها و تقلب هایش...

عده ای هم انگار محکم دست خدا را نگه داشته اند... بازهم به آسمان مثل کودکی هایشان زل میزنند ولی این بار معنی تمام حرفهای درگوشی ابرها را می فهمند... باز هم  اول سیب ها را بو می کشند و بعد با احترام تمام می خورندشان... همه اش می خواهند ماموریتشان یادشان بیاید...قدم هایشان را برای لبخند های خدایشان بر میدارند...این آدم ها لطافت نگاهشان را حفظ میکنند.  زلالی تمام رودهای بهشت را از چشمانشان منعکس می کنند...این آدم ها برای خانواده هایشان اسطوره هستند... برای اطرافیانشان. ولی لیاقت بالاترین ها را دارند.... و ... پر میکشند.... روحشان را با لقاالله سیراب می کنند و... چشمه ای می شوند برای وجود تشنه ی زمینی های جا مانده.... و می شوند شهیدی که هر کسی با او راز و نیاز میکند... و واسطه ی فیض و برکات خدایشان میکنندش...

هر قطره ی خون شهید دریاست...هر قطره اش 6 امتیاز دارد... جایزه اش هم تولد یک شهید دیگر است... یک اسطوره ی دیگر... یک آینه ی دق دیگر برای شیاطین عالم..... یک سرباز دیگر برای لشکر خدا....

آی ترسو ها...حواستان خوب جمع باشد....بچه های این سرزمین راه های پر پیچ و خم آسمانی را از جاده های هموار زمینی بیشتر دوست دارند... سیاه چاله های مرگی که شما در سر راهشان میسازید برایشان دروازه های بهشت است.... قسم به خدایی که در اولین وحی اش به محمد(ص) قسم خورد به قلم و سطر سطری که نوشته می شود.... خاکی که خون شهید رویش ریخته شده سجده گاه قلب های ماست..... حواستان خوووب جمع باشد....

جوان های این سرزمین با نور علمشان چشم های همه تان را کور خواهند کرد... انشا الله......


داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 


  • تعداد صفحات :2
  • 1  
  • 2  
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic